تبليغاتX
دنیرو وسها
وبلاگی خصوصی است وجه درج انواع مطالب است
 

بالاخره آپ كردم.

 

سلام

من همونيم كه يه مدت تو اين وبلاگ مطلب مي نوشته .

 

همون دوست قديمي.

 

يه مدت طولاني كه ديگه آپ نكردم . يعني نتونستم كه آپ كنم.

 

يا سيستم مشكل داشت . يا من مشكل داشتم . يا …

 

انگار يه جورايي وبلاگمو فراموش كردم .  راستش انگار مطلب نوشتن برام خيلي سخت

 

شده .

امشب يك دوست خوب بهم زنگ زد تا با هام دعوا كنه ( دليلش مهم نيست)  بعد بحثمون

 

كشيد به  وبلاگ و مطلب و اين جور چيزا.

 

يه دفعه دلم هواي وبلاگمو كرد . تصميم گرفتم  بعد صحبتمون سريع  آپ كنم .

 

اولش فكر كردم بعد اين همه مدت نميدونم چي بايد بگم بعد تصميم گرفتم  كه بهتون

 

بگم دلم خيلي واستون تنگ شده …

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فائزه در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 بارون درخت نشین

بارون درخت نشین.

 

حدود یه هفته است که دارم به بارون فکر میکنم . بارون درخت نشین . بارونی که شبیه

 

آدما بود  ولی بالاتر از اونا زندگی میکرد . یعنی رو درخت .

 

بارون از 12 سالگی روی درخت زندگی می کرد و تا یک قدمی زمین اومده بود ولی هرگز

 

پاشو روی زمین نگذاشته بود.

 

بارون درخت نشین جز اون کتابایی هست که خیلی دوستش دارم انقدر زیاد که حدود یک

 

ماه زمان برد تا تمومش کنم .

 

هر صفحه اش رو  دو سه بار میخوندم. از وقتی که تمومش کردم بارون شده  دغدغه ی

 

زندگیم .

 

همش با خودم میگم کاش منم جای بارون بودم . کاش منم میتونستم خیلی راحت

 

با آدما زندگی میکردم اما ازشون فاصله داشتم . بارون میگه برای بهتر دیدن زمین

 

باید کمی ازون فاصله داشت .

 

بارون از زمین فاصله داشت اما این فاصله هیچ وقت راحت زندگی کردن رو از اون

 

نگرفت حتی خیلی بهتر از آدمای رو زمین زندگی میکرد.

 

بارون رو درخت زندگی کرد و رو درخت بزرگ شد و رو درخت عاشق شد و

 

رو درخت مردددددددددددددددددددددددددددددددددد.

 

...

 

تنها آرزوم اینه که برم رو درخت و هیچ وقت پایین نیام.

                                    

                                                     به امید اون روز.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فائزه در دوشنبه دهم دی 1386  |
 کسی اینجا نیست؟

کسی اینجا نیست؟

 

دورو برم شلوغه و پر از آدمای کوچیک و بزرگه.

 

آدم کوچیکا بزرگ و آدم بزرگا کوچیک زندگی می کنن.

 

دارم میگردم بین کوچیکا و بزرگا .

 

پیدااااااااااااااااااااااااااااااااا نمیشه . هیچ وقت .

 

اصلا نیست یعنی هست ولی دلش نمی خواد که صدامو بشنوه.

 

منو میبینه ولی دوست نداره نگام کنه.

 

اما هست .........................

 

حتی وقتی باهاش صحبت میکنم  باهام حرف میزنه ولی دلش نمیخواد که

 

چیزی بگه ........

 

اما هست........................

 

وقتی که دستهای خالیمو میگیره هیچ وقت پر نمیشن فقت احساس میکنن که

 

گرم شدن.

 

اما دستهای اونا هست.

 

دورو برم پر از آدمه . خیلی زیادن . اندازه ی ستاره ها شایدم بیشتر.

 

هیچ کدوم ازین ستاره ها حاضر نیستند  صدامو بشنون یا نگام کنن یا

 

دستهای خالیمو بگیرن .

 

ولی هستن .

 

من تو این شلوغی غرق شدم .

 

از تنهایی .

 

تنهایی.

 

تنهایی.

 

 

|+| نوشته شده توسط فائزه در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 پریسا

 

به نام خدا.

 

سلام پریسا

 

پریسا چرا دیروز نیومدی توی کوچه با من بازی کنی . پریسا من یک عروسک برای تو

 

خریدم و به مامانم گفتم که میخوام با پریسا عروسی کنم ولی مامانم میگه تو هنوز

 

کوچولو هستی و هر وقت بزرگ شدی و رفتی دانشگاه با پریسا عروسی کن .ولی

 

من هنوز کلاس سوم هستم . مامانم میگه پریسا هم باید برود دانشگاه و دکتر بشه.

 

ولی داداش ناصر میگه دخترها وقتی میروند دانشگاه با یک پسر دیگه دوست میشند.

 

پریسا تو هیچ وقت نرو دانشگاه چون اگر بری دانشگاه با یک پسر دیگه دوست میشی

 

و دیگر منو دوست نداری و من هم میروم صیگار میکشم و متاد میشم و میمیرم.

 

                                               

 

                          پریسا          شایان  پریسا

                                           پریسا

 

|+| نوشته شده توسط فائزه در جمعه بیست و هفتم مهر 1386  |
 سلاااااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااام

 

وای که چقدر دلم براتون تنگ شده

 

تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقهای خوبی افتاده

 

مثلا همیشه نگران بودم که تابستونم زود تموم بشه و هیچ نتیجه ای برام

 

نداشته باشه .

 

اما خدا رو شکر امسال یکی از بهترین تابستونای زندگیم بود.

 

چون به اون چیزی که میخواستم رسیدم .

 

بذارین بهتون بگم

 

من تو این یکی دو ماه سر فیلمبرداری یه سریال بودم .

 

دقیقا این همون  چیزیه که میخواستم .

 

البته درسته که امسال تابستون خوبی بود اما روزای سخت زیاد داشت

 

دور بودن ار خانواده وووووووووووو

 

این اولین کار تصویر من بود و هیچ وقت حتی فکرشم نمیکردم که

 

انقدر سخت باشه.

 

گرچه هدف اصلیم تئاتر اما باید یه روزی کار تصویرم تجربه میکردم .

 

حالا احساس میکنم بیشتر به بازیگری علاقه مند شدم اما علاقه مندی

 

دلیل بر موفقیت نیست.

 

امیدوارم همه ی آدما به اون چیزی که میخواهند برسند . 

|+| نوشته شده توسط فائزه در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 فال قهوه

به آسمون خیره شدم . به ستاره ها به مهتاب . به خودم

 

عکس خودمو دیدم تو آسمون سیاه شب . تو آسمون  مشکی که

 

بوی تلخ میداد . بوی یه چیزه سوخته یه کلاغ مرده.

 

هر موقع  به آسمون نگاه میکردم یاد میزی میفتادم که یه فنجان

 

قهوه تلخ ریخته روش .

 

انگار خدا نشسته  کنار اون میزه داره واسم فال قهوه میگیره .

 

دوست دارم چیزای خوب تو فالم زیاد باشه چیزای خواستنی

 

چیزایی که همیشه بهش فکر میکنم .

 

تو رو هم دیدم . اونجا تو آسمونی که شاید اگه ستاره ها نبودن هیچ وقت

 

آسمون نبود .

 

خدا داشت برای تو ام فال میگرفت .

 

خیلی خوشحال بودی انقدر زیاد که حتی حاضر نشدی بفهمی که

 

چیه که تو رو داره لحظه به لحظه خوشحال تر میکنه .

 

خودمو دیگه ندیدم . تو ام ندیدم برای اینکه آسمون دیگه ستاره نداره

 

دیگه قهوه ی روی میزو تمیز کردن و هیچ ستاه ره ای نیست که

 

                                                             سیاه بودن آسمونو ثابت کنه..................

|+| نوشته شده توسط فائزه در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386  |
 تو نیامدی

 

تو خودت زمانی که دستهایم را رها میکردی گفتی باز خواهم گشت .

 

زمانی که چشمهایت  حوضی از عشق شده بود گفتی دوباره

 

باز خواهی گشت و زمانی که اشکهایت را میدیدم گفتی به بازگشتم امیدوار

 

باش . من در آن لحظه هیچ نگفتم و فقط  به رفتنت فکر میکردم.

................

میدانستم که دروغ بود

...........................................

 

زمانی که تو کم کم ار نظرمن ناپدید میشدی دیدم که با خود

 

اندیشیدی که من مرده ام.

 

و چون میدانستی من مرده ام بازنگشتی .

 

و چون میدانستم که تو باز نمیگردی به آمدنت فکر نکردم.

|+| نوشته شده توسط فائزه در سه شنبه پنجم تیر 1386  |
 ما فرشته ایم

 

فرشته ای خطاب به انسان گفت

ای کاش من از جنس خاک بودم و خداوند از روح پاکش بر من میدمید و

به من اینگونه عشق میورزید

انسان گفت (با خنده)  تو روح خدا را می بینی در حالیکه که من

هیچ ازو نمیدانم

گفت روزی که خداوند آدم را آفرید به ما امر کرد بر خاکی که با دستان خودش

ساخته بود سجده کنیم

من گفتم ایزدا ما ازجنس آتشیم و این آفریده هایت از جنس خاک .

آیا به ما امر میکنی که بر خاک سجده کنیم؟

پروردگار فرمود اگر بر این مخلوقان پاکم سجده نکنید از درگاهم رانده

خواهید شد .

و اینگونه بود که شیطان از درگاه خدا رانده شد

و ما هر روزبر  تک تک  بندگان چندین بار سجده میکنیم

پس ای انسان تو نیز یکی از فرشتگان پاک ایزدی

 

                                                      تا ابدیت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فائزه در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386  |
 

 

 

پس کی امتحانا تموم میشه؟

 

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا اااااا

مگه ما چیکار کردیم که باید این غول بزرگ امتحانا رو   تحمل کنیم

اگه یکی از من بپرسه سخت ترین لحظه ی زندگیتو بگو؟ میگم  موقع امتحان فیزیک

اخه به من چه که نور آینه چه جوری بازتاب میشه یا اصلا به من چه که

لامپ چه جوری روشن میشه.

فقط میتونم بگم ایول به این ادیسون که برق  و کشف کرد وگرنه معلمای فیزیک

آدم اجبار میکردن که براشون برقم اختراع کنیم.

اصلا انگار تو  زدن یه خط قرمز بالای برگه ی امتحان تخصص دارن

دوست دارم بدونم حس معلمارو وقتی که برگه ی تقلب از بچه ها میگیرن چیه.

حالا این که خوبه یکی از بچه ها کتابشو آورده بود سر جلسه ی امتحان تند تند

داشت همه ی سوالها رو جواب میداد.

نمی دونم تا حالا بعد تقلب حستون چی بوده

ولی اینو میدونم اگه هیچی نخونی و از در و دیوار امداد غیبی بشه همه رو  هم

درست بنویسی چه قدر لذت بخشه

خوب دیگه برم کار زیاد دارم باید تقلبهای فردا رو  آماده کنم چون الان هیچی از فیزیک بارم نیست .

دعا کنید که فردا از شانس بد من بازرس نیاد چون فردانش(مدیر محترم مدرسه)

منو از گوشام دار میزنه .

                                          (  خدا کنه فردا بخیر بگذره)

.

 

|+| نوشته شده توسط فائزه در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  |
 ّّّپشت این در

 

 

پشت این در

 

صحن دکان غرق در خون بود و دکاندار پی در پی

 

از در تنگ قفس

 

                     چنگ خون آلوده خود را درون می برد

 

پنجه بر جان یکی زان جمع می افکندو

 

 او را با همه فریاد جانسوزش برون میبرد

 

                        مرغکان را یک به یک می کشت و

 

                       ذر سطلی پر از خون سرنگون می کرد.

بسته بالان قفس

                         

                      بی خیال

 

بر سریک دانه با هم جنگ و غوغا داشتند

                                                           

                        تا برون آرند چشم یکدگر را

 

بر سر هم خیز بر می داشتند.

 

گفتم ای بیچاره انسان

                                    حال اینان حال توست.

 

چنگ بیداد اجل در پشت در دنبال توست.

 

پشت این در داس خونین دست اوست

                                    

تا گریبان تو را آرد به چنگ

                                 دست خون آلود او در جست و جوست

 

بر سر یک لقمه

                       با یک نکته آن هم هیچ و پوچ

 

این چنین دشمن چرایی؟

 

                                     می توانی بود دوست.

 

|+| نوشته شده توسط فائزه در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 
 
بالا